ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
414
قصص الانبياء ( فارسى )
و رسول صلى اللّه عليه و سلم دعوت ابتدا كرد و به دو بگرويدند : ياسر ، و بلال حبشى و صهيب بن سنان الرومى ، و سمنه زن « 1 » ياسر . و آن روز جملهء مسلمانان هشت تن بودند . كافران خبر يافتند ، رسول و على را براى بو طالب نيازردند ، و ابو بكر را كس نيازرد كه او را در قريش حرمت بزرگ بود . اما ياسر را زرهء گران بپوشانيدند و اندر آفتاب گرم بنشاندند تا بمرد . و سمنرا بو جهل بگرفت و در رهگذر مردمان با او ببود « 2 » . آنگاه دو اشتر بياورد و يك پايش بر يك اشتر بست و پاى ديگر بر اشترى ديگر بست . آنگاه نيزه در او مىزد تا بمرد . و بلال را بگرفت و در بازارها مىگردانيد و سنگبارش مىكردند و او مىگفت آمنت بربّ محمّد انّه خلقنى و رزقنى . پس ابو بكر او را خريد و آزاد كرد . و صهيب گفت من مردى پيرم و ضعيف ، ترا چه زيان دارد كه من با محمّد باشم ؟ مرا بگذاريد تا هرچه مرا مالست بشما دهم . همچنان كردند ] b 202 [ و او همه مال خود بديشان داد . قوله تعالى : وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ . « 3 » آنگاه مسلمان مىشدند تا سىونه تن برسيد . خبر بابو جهل رسيد كه حال برين جملتست . ابو جهل عليه الّلعنه همه قريش را گرد كرد و گفت اين محمّد دعوت آشكارا كرد و خلق را به خود خواندن گرفت ، و خلق او را اجابت مىكنند ، نزديكست كه بيرون آيد و با شما شمشير كشد و شما را از مكّه بيرون كند . پس گفت هركه او را بكشد صد مثقال مشك و صد مثقال زر و صد مثقال سيم او را بدهم . عمر برخاست و گفت من بروم و او را بكشم ، اگر تو اين عهد وفا كنى . پس عهد كردند و بو جهل مردمان را گواه گرفت . عمر بيامد شمشير كشيده تا سر مصطفى را ببرد . خداى تعالى دل او را بمعرفت بياراست تا ايمان آورد و آن شمشير كشيده را در نيام
--> ( 1 ) - سميه بنت خياط . ( ام عمار ) ( السيرة النبويه ) ، و متن اشتباه است . ( 2 ) - و اما سميه را بو جهل لعنه اللّه بگرفت و با وى زنا كرد . ( بيا ) ( 3 ) - البقرة 207 .